|
هفته ی خاکستری
|
آی یاس شیرین من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
"آخرین حرفهای یک یاغی":
من خاموش بودم ...
من زندگی یافتم آن شب که ....
من مردم آن زمان که ........
آی یاس شیرین من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
انگار دیشب بود که می پرسیدم "گل من کیه؟"
و تنها یک جواب مرا خرسند می کرد.
"منم خوب"
آی یاس شیرین من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آه خدا ی من چگونه بدینسان زیستن؟
چگونه این چنین پریشان ماندن؟
به اشک ناکی کدام تغزل . بی بهانه تنها می شوم؟
و به غمناکی کدام بادیه. سر در راه؟
و به سرخ فامی کدام خون؟ اینگونه دل خون؟
بغضم را باز در گلویم می فشرد .دست نابکار روزگار
این فتنه ی در ناپایداری پایدار....
بادی که بر سردی وجود من می گذرد
آشناست
از دیروز که رویینه تنی را به ارث برده ام
غافل از آشیل سرنوشتم ماندم
و امروز که آخرین تیر سرنوشت
پاشنه ی آشیل مرا در نوشت
من به تنهایی خود خواهم مرد.
نشسته ام
به تنهایی بغض همه ترانه ها
شکسته ام
هجوم دلواپس شعر من می رقصد
و من باز هم
در به در می شوم
می دانم.
تا خداحافظی تنهایی من چند قدم فاصله مانده است
من عاقبت میهمان این لحظه های بی پدر می شوم
می دانم.
.....
و حالا من تکراری ترینم،
ترانه ها بهانه ای نشد برای بودنم!
برای خواندن و دوباره ماندن و شعر سرودنم
غزل هایم فسرده شد به یخ
به یک سکوت ناتمام
ترانه هایم بهانه شد
به جاده های پر ازدهام
من به این تعهد غمبارو بی ثمر
پشت می کنم ، پشت می کنم
به اوج بودنم در این دیار پر خطر
پشت میکنم پشت می کنم
برای دوباره بودنم
دستهایم را مشت میکنم
مشت میکنم، مشت می کنم....
امروز مادر با من دعوا دارد
سر عاشقانه خواندن شعر و غزل
سربي گاري اجباري ما
سر صادقانه ماندن از روز ازل
امروز مادر با من دعوا دارد
سر فهميدن قصه ي نان و نمک
سر غمناکي بي کاري ما
سر بيداد و دروغ و دورز و کلک
امروز مادر با من دعوا دارد
سر گناه نکرده ي هر روزهي من
سر بي خوابي دلداري ما
سر خود سوزي بي آبي کوزه ي من
امروز مادر با من دعوا دارد
سر پوشيدن هر رخت و لباس
سر بي مرزي بي عاري من
سر بوييدن عشق، حتي گل ياس
امروز مادر با من دعوا دارد
سر تنهايي من، سر رسوايي دل
سر بي دردي بيماري ما
سر تنهايي من، سر شيدايي دل
امروز مادر با من دعوا دارد
سر هر گريه ي من از سر درد
سر بي برگي و بي باري ما
سر هر ناله ي من در فصل سرد
امروز مادر با من دعوا دارد...
من به سخاوت دوستانم
به هموارگی لطافت چشمانم ایمان دارم
من سبد سبد تنهایی می آورم
وبغل بغل آزادی می برم
م
ن بابازرگ را می بوسم با همه قصه هایش
با فحش های تکراری
با خندهی شاعرانه ی بی ادعایش
من ریشم را تیغ میکنم
تا به ریشم نخندد باغبان
وکاغذ می خورم هر شب
تا شرم خدا سیرم کند...
من شاعر بی غزلم
بلوغ شعر هایم را بابا دزدید
امروز من جوان موسپید در به درم
خلوت من بوی خاطراتم
باغچه ی کم رونق شعر هایم
و اگر قابل باشد ترانه هایم
به کسی چه!!!
به کسی چه!!!
.....
www.irLearn.com